شعري از فروغ فرخزاد

اي شب از روياي تو رنگين شده

سينه از عطر توا’م سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شادي ام بخشيده از اندوه بيش

اي مرا با شور شعر آميخته

اين همه آتش به شعرم ريخته

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستي ا م زآلودگيها كرده پاك

اي تپشهاي تن سوزان من

آتشي در مزرع مژگان من

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

آه اي روشن طلوع بي غروب

آفتاب سرزمين هاي جنوب

آه آه اي از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر ، سيراب تر

عشق چون در سينه ام بيدار شد

از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين مرا با شور شعر آميخته

اين همه آتش به شعرم ريخته!

آه اي بيگانه با پيراهنم

آشناي سبزه زاران تنم!

با توام ديگر ز درديم بيم نيست

هست اگر جز درد خوشبختيم نيست!


"فروغ فرخزاد"

سلام

گذر گاه زمان و پرتگاه های آینده نوید حرکت را با خود به همراه دارند. اما نه گذر گاه محلی برای گذر است نه پرتگاه مکانی برای سقوط! اگر که تو پرواز ر ا بیاموزی. وقتی هیچ قیدی تو را به خود نمی خواند دیگر از دست جاذبه هم کاری ساخته نیست. اوج خواهی گرفت! اوج خواهی گرفت!

سرما

بعضی از آدما رو سرما زده مثل درختارو که سرما زده میشن.

کاش دوباره بهار می شد دوبارهع درختا شکوفه می کردن. 

خيانت

سلام حرفاي امر.زم شايد تلخ باشه ولي متاسفانه حقيقت داره. انسان هاي اطراف ما هر روز هر جا و در همه حال دارن دروغ ميگن. ولي در همون حال دارن خيانت ميكنن! به خانوادشون به سرزمين شون به شهرشون به انسانيت به شعور و بالاخره به خودشون آدما فقط دارن به خودشون خيانت ميكنن. نمي دونم خودم چند با تا حالا اين كارو كردم ولي تلاش ميكنم كمتر اين كاروبكنم.